سرود ملی آذربایجان

سرود ملی جمهوری آذربایجان توسط احمد جواد سروده‌ شده‌است.

·                     ترجمه‌ فارسی متن سرود:

آذربایجان! آذربایجان!

ای وطن پر افتخار فرزندان قهرمان

در رهت جملگی به جانبازی آماده‌ایم

در رهت جملگی به گذشت از خونمان قادریم

جاودان باش با پرچم سه رنگ خود

جاودان باش با پرچم سه رنگ خود

هزارن جا قربان تو شد

سینه‌ات میدان جنگها شد

سربازی که در رهت جان باخت، قهرمان شد

هر آن جانمان قربان تو باد تا تو چون گلستان آباد شوی

هزار و یک محبت بسوی تو

در سینه ام کرده مسکن

برای حفظ ناموس تو

برای سربلندی پرچم تو

برای حفظ ناموس تو

جملهء جوانانت مشتاقند

وطن پرافتخارام

وطن پرافتخارام

آذربایجان، آذربایجان.

 

 

·                     به زبان ترکی آذربایجانی:

Azərbaycan! Azərbaycan!

Ey qəhrəman övladın şanlı Vətən

Səndən ötrü can verməyə cümlə hazırız,

Səndən ötrü qan tökməyə cümlə qadiriz,

Üç rəngli bayrağinla məsud yaşa!

Üç rəngli bayrağinla məsud yaşa!

Minlərlə can qurban oldu,

Sinən hərbə meydan oldu,

Hüququndan keçən əsgər hərə bir qəhrəman oldu.

Sən olasan gülüstan, sənə hər an can qurban!

Sənə min bir məhəbbət

Sinəmdə tutmuş məkan.

Namusunu hifz etməyə.

Bayrağını yüksəltməyə.

Namusunu hifz etməyə,

Cümlə gənclər müştaqdır.

Şanlı Vətən

Şanlı Vətən!

Azərbaycan! Azərbaycan!

Azərbaycan! Azərbaycan!

 

 

·                     به زبان انگلیسی:

Azerbaijan! Azerbaijan!

Cherished land of valiant sons,

We are ready to give our heart and life for you.

All of us can give our blood for you.

Live happily with your three-colored banner.

Live happily with your three-colored banner.

Thousands of souls were sacrificed for you.

Your chest became a battlefield.

Soldiers who deprived themselves of their lives,

Each of them became a hero.

May you become a flourishing garden.

We are ready to give our heart and soul for you.

A thousand and one endearments are in my heart.

And uphold your honor.

To raise your banner

And uphold your honor,

All the youth are eager.

Cherished land, Cherished land.

Azerbaijan! Azerbaijan!

Azerbaijan! Azerbaijan!

 

Şah Xətai

Bizə miras qoyub ərən babalar

.Dilimiz, Torpağımız, Qeyrətimiz

ایشیق خانیم

سئويرم يوردومون باهارين يازين

گؤلونده نازلانان اؤردهيين قازين

عاشيغين الينده صدفلی سازين

ای عاشيق گل اوخو؛اوره ييم جانيم

يئويرم من سنی آذربايجانيم

 

**************************

داغلارين دؤشونده قاسناسان سولار

سوزولر گولاب تک چوخورا دولار

گوللشر گوموش تک بير آينا اولار

ای روحوم روانيم گؤزل جئيرانيم

سئويملی وطنيم؛ آذربايجانيم

 

**************************

چن-دومان ائيله يیپ باشيزدا مکان

گئجه نين اولدوزون آيينی توتان

توفانلار وئرنمز سيزلره تيکان

ای منيم داغلاريم؛ ويقاريم ؛ جانيم

گؤزللر گؤزلی آذربايجانيم

 

*************************

گوموشدن ساچ هورر اوجا داغلارين

يام ياشيل دون گئيير گوللو باغلارين

آل-الوان اوفوقلو آخشام چاغلارين

ای گؤزل وطنيم؛گؤزل ترلانيم

گؤزلليک مسکنی آذربايجانيم

 

*************************

واله ام بو جسور قهرمان ائله

عاشيغام بو شيرين بال کيمی ديله

دوشمنی يانديرار دؤنده رر کوله

ای آنا ديارين ؛ عشقيم ايمانيم

 

پروین اعتصامی

`پروين اعتصامى شاعر گرانمايه ايران در ۲۵ اسفند ماه سال ۱۲۸۵ خورشيدى در تبريز تولد يافت. اولين

معلم او در دوره اى كه آموزش دختران امرى باطل و مردود شمرده مى شد همانا پدر گراميش بود كه جزو

دانشمندان و سخندانان و از مترجمان بنام ايران بود . بنابراين ادبيات فارسى و عربى را با مهارت هرچه

تمام در نزد پدر آموخت.
استعداد و قريحه لبريز او بزودى و هنگامى كه بيش از هشت سال سن نداشت بروز كرد و در اين زمان به

سرودن اشعار مختلف پرداخت .
اين شاعر معاصر، با آن كه ازوى دعوت شد، با طبعى بلند ورود به دربار را نپذيرفت و مدال وزارت معارف

ايران را رد كرد.
در سال ۱۳۰۳ خورشيدى ( ۱۹۲۴م ) دوره مدرسه دخترانه امريكايى را با موفقيت به پايان برد و در جشن

فراغت از تحصيل خطابه جالبى با عنوان   « زن و تاريخ » ايراد كرد.
پروين پدرش را در كليه سفرهاى داخلى و خارجى اش همراهى مى كرد و بر تجارت و آگاهى هاى خود

بسى مى افزود. او اشعار زيادى سروده و آثار گرانقدرى از خود به جاى گذاشته كه مى توان او را يكى از

ستاره هاى آسمان ادب ايران دانست .
او در تمام سروده هاى خود راه تاريك زندگى را با پند و اندرز روشن مى كرد . اشعار وى بيشتر در مورد

مسايل اجتماعى و ظلم و بيداد شاهان و فقر عمومى مى باشد.
در سال ۱۳۱۳ با پسر عموى خود ازدواج كرد و پس از اندى به كرمانشاه رفت ولى چندى نگذشته بود كه

وى ناچار به طلاق شد. شوهر او مردى نظامى بود و دائماً بساط عيش و نوش در خانه فراهم، و اين با

طبع ظريف و شاعرانه و اخلاق معنوى وى سازگار نبود. بعد از جدايى مدتى را درگرفتگى و تحمل و صبر

گذراند و لب به شكوه باز نكرد.
بالاخره در سال۱۳۲۰ و در سن ۳۵ سالگى ، درحالى كه آسمان ادب و فرهنگ ايران انتظار سالهاى

متمادى خدمت مجدانه وى را داشت تا بسى غنى گردد ، بى هيچ نوع سابقه كسالت ، پروين اعتصامى

رخ در نقاب خاك كشيد و رخت از اين دنياى فانى بربست.

Parvin

 

 

 

وجه تسمیه آذربایجان

آذربايجان، نامى پرآوازه در تاريخ ايران است. اسناد و منابع بسيار تاريخى و كهن از سنگ نبشته هاى به جا مانده گرفته تا اوستا و تورات و كتابهاى مورخان يونان باستان مانند هرودوت و گزنفون و استرابون و ديگر تاريخ نويسان و پژوهندگان، همگى بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه مردم ماد ( آذربايجان) در تبار و هويت ملى و فرهنگى و تاريخى، زبان و دين و عادات و رسوم با ديگر اقوام ايرانى يگانه اند. دركتـاب بندهش (اوستا)- اين كهن ترين سند- آمده است كه آذربايجان را در زمان زرتشت (ايرانويچ) مى گفتند و زرتشت از زادگاه خود آذربايجان يا ايرانويچ به شيوه پيامبران مهاجرت كرد و جهت ترويج دين خود به خوارزم رفت. نام ديگر آذربايجان، «آذرگشسب» بود كه از نام آتشكده مقدس آذرگشسب در شهر «شيز» يـا «تخت سليمان» گرفته شده است. از سه نام باستانى آذربايجان يعنى ايرانويچ، آذرگشسب و ماد كوچك كه بگذريم به آخرين نام ماندگار آن يعنى « آتورپاتگان» مى رسيم. ريشه نام آذربايجان يا آتورپاتگان از «آتروپاتن»، «آتروپات» و «آذرپات» يعنى پاسدار آتش است. آتروپاتن لقب هر يك از سه ساتراپ (استاندار) هخامنشى اين ايالت بود، زيرا آذربايجان جايگاه بزرگ ترين و مقدس ترين آتش ايزد افروخته به نام آذرگشسب بود كه در دوجاى معروف قرار داشت يكى در باكو و ديگرى در شيز مراغه (تخت سليمان).

ایران فقط تهران نیست!

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی......چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی

چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی......چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی

چرا مردی کند دعوی کسی که کمتراست از زن......... الا تهرانیا انصاف می کن خر...تویی یا من

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی..........به رشتی کله ماهی خور؛به طوسی کله خر گفتی

قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر شمردی.......جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن.....الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی........به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی

چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی......به نقص من چه خندی خود سرا پا منقصت باشی

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن...الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی....به مردی با تو پیوستم؛ندانستم که نا مردی

چه گویم بر سرم با نا جوانمردی چه آوردی.....اگر می خواستی عیب زبان هم رفع می کردی

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن.....الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل.........فرو می ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل

چه گویم ساز تو بی قانون و هر دمبیل..........تو را یک شب نشد سازو نوا در رادیو تعطیل

ترا تنبور و تنبک بر فلک می شد مرا شیون....الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم........عدو را تا که ننشاندم به جای از پا ننشستم

                به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم.........چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده است و حوضش..........الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد........ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد.......چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن.......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

چو خواهد دشمن بنیاد قومی را بر اندازد..........نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هر یک رابه تنهایی بدو تازد......چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

تو بودی انکه دشمن را ندانستی فریب وفن.......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

چرا با دوستارانت عناد و کین و لج باشد.........چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد......هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد

تو گل را خار بینی و گلشن را همه گلخن......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

تو را ترک آذربایجان بودو خراسان بود.........کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود

چو شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود.......کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان پنبه چو نی نه تیر ماند و نی جوشن......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان........نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وا رهاندن جان.....مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن...........الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من 

شهریارادب پارسی : شهریار

 

دریاچه اورمیه

دریاچه ارومیه

دریاچه ارومیه یا چیچست در شمال غربی ایران قرار دارد و در میان دو استان آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی بخش شده است. دریاچه ارومیه بزرگترین دریاچه درونْ سرزمینی ایران است. آب این دریاچه بسیار شور بوده و عمدتآ از رودخانه‌های زرینه‌رود، سیمینه‌رود، گدار، باراندوز، شهرچای، نازلو و زولا تغذیه می‌شود. حوضه آبریز دریاچه ارومیه ۵۰۸۹۲ کیلومتر مربع است که پیرامون ۳٪ مساحت کل کشور ایران را دربر می‌گیرد. این حوضه با داشتن دشت‌هایی مانند دشت سلماس، ارومیه، تبریز، آذرشهر، مراغه، میاندوآب، مهاباد، نقده و اشنویه یکی از کانون‌های ارزشمند فعالیت کشاورزی و دامداری در ایران بشمار می‌رود. دریاچه ارومیه بزرگترین آبگیر دائمی آسیای غربی است که در غرب پشته (فلات) ایران قرار گرفته. پارک ملی دریاچه ارومیه پس از مرداب انزلی از جالب‌ترین و نغزترین زیستگاه‌های طبیعی جانوران در ایران بشمار می‌رود. تا کنون بیش از ۱۸۶ گونه از پرندگان آبزی و کرانه‌ای و ده‌ها پرنده خشکی‌زی در استان آذربایجان غربی شناسایی شده اند. دریاچه ارومیه دارای ۱۰۲ جزیره است که همه آنها از سوی سازمان یونسکو به عنوان اندوخته طبیعی جهان به ثبت رسیده است. جزیره اِشک زیستگاه پرندگان زیبای کوچگر از جمله مرغ آتش و تنجه و نیز گوزن زرد ایرانی است. گِل کرانه دریاچه خاصیت درمان برای دردهای بندگاهی (مَفصلی) و بیماری‌های زنان را دارد. برای گشت و گذار در دریاچه و جزیره‌های آن می‌توان از دو کشتی سهند و نوح یا قایق‌های گوناگون در بندر گلمانخانه بهره گرفت.

تاریخ

نام کهن این دریاچه چیچَست بوده است. این واژه واژه ایست از اوستایی و پارسی باستان و تلفظ آن چَئِچَستَ بوده است. دریاچه چیچست در اسطوره‌های ایرانی نقشی بنیادین دارد. عرصه بسیاری از رویدادهای مهم زندگی کیخسرو، کرانه این دریاچه بوده است. دژ بهمن که کیخسرو در نبردی غول آسا و سهمگین آن را میگشایدو از چنگ دیوان بدر می آورد در نزدیکی همین دریاچه بوده و بسیاری اسطوره‌های دیگر. نام ارومیه نامیست که آشوریان به آن داده اند. اور در زبان آشوری به معنای شهر است (همان واژه‌ای که در نام اورشلیم (شهر آشتی) هم وجود دارد) و میه به معنای آب است (همریشه با مآء عربی). پس اورمیه یا ارومیه بمعنی شهر آب است.

 

سبلان

قله سبلان با ارتفاع 4811 مترسومین قله بلند ایران و یکی از زیباترین قلل دنیا به شمار می آید. ویژگیهای خاصی که هم قله و هم منطقه دارد این قله را از بقیه قلل متمایز می کند. این کوه در 35 کیلومتری شمال غربی اردبیل واقع شده و از هر 4 طرف به دشتهای وسیعی ختم می شود.

 

  مشخصات کوه: صعود به قله از دو طرف شرقی و غربی امکان پذیر است. فاصله بین قله تا کوهپایه 3200 متر است که خود قله بصورت مخروطی شکل در کنار پند قله بالای 4000 متر اطراف آن کاملا مشهود است. قله سبلان از جمله قله های آتشفشانی ایران است که هنوز آثار آتشفشانی آن پیدا است. در دهانه قله دریاچه زیبایی وچود دارد که در میان قله های دنیا مثال زدنی است. البته این دریاچه در اکثر فصول سال یخ زده است و تنها در یکی دو ماه از سال می توان آن را دید(در تیر و مرداد). کوه تا ارتفاع 3500 متری پوشیده از سبزه و چمنزار است که در فصل تابستان پوشیده از گلهای لاله وحشی می شود و صحنه ای حیرت آور را بوجود می اورد. از ارتفاع 4000 متر به بالا یخچالهای طبیعی و دایم کوه صحنه ای کاملا متفاوت و بدیع را بوجود می اورد که انسان را در عمق تفکرات خود میخکوب می کند. خود قله همیشه پوشیده از برف است و در تمامی فصول سال بارش برف در آن ادامه دارد. 

 

دریاچه ای در بالای قله قرار دارد که ابعاد آن در حدود 50×50 متر می باشد و اکثر مواقع سال پوشیده از برف است. عمق آب در میانه آن در حدود 5 متر می باشد.

                                          

 

آموزش تلفظ الفبای لاتین ترکی آذربایجانی

تلفظ حروف آذری

حدیث ترکی

حضرت علی(ع):

«اؤزؤنو تانیمایان تانریسینی دا تانیماز؟»

اصطلاحات خبرنگاری و عکاسی به زبان ترکی

ییغان:حروفچین

رئداکتور:ویراستار

باش مقاله:سر مقاله

هفته لیک:هفته نامه

قزئت:روزنامه

آیلیق:ماه نامه

فصیللیک:فصل نامه

ساتیریکژورنال:مجله فکاهی

ژورنال:مجله

قزئت بوتکاسی: کیوسک روزنامه

مندریجات:فهرست

علاوه:ضمیمه

فوتوآپارات:دوربین عکاسی

کینو فوتو آپاراتی:دوربین فیلم برداری

شکیل:عکس

آشکارلاما:ظهور

رنگی شکیل:عکس رنگی

نئقاتیو:نگاتیو

رئتوش:رتوش

ایمپلوس لامپاسی:فلاش

رامکا:استودیو

قاب عکس:آتلیه

قارا شکیل آغ شکیل:عکس سیاه و سفید

 

حروف صدادار زبان ترکی

تورکوده صاییتلاری تانیماق اوچون آسان بیر یول

(يک راه آسان برای ياد گرفتن حروف صدادار در ترکی(

آذربايجان دیلینده موجود اولان ۹ صاییتین (سسلی حرفین) هامیسی بیردن اوناجان سایلاردا وار. آشاغیداکی جدوله باخین، دقتله باخین.

(همه ۹ حرف صدادار موجود در ترکی آذربایجانی در شماره‌های یک تا ده (ترکی) موجود میباشند به جدول زیر نگاه کنید، با دقت نگاه کنید(.

İ

Bir

1

بير

İ

İki

2

ايکی

Ü

Üç

3

اوچ

Ö

Dört dörd

4

دؤرت

E

Beş

5

بئش

A, I

Altı

6

آلتی

E, İ

Yeddi

7

يئتدی

Ə, İ

Səkkiz

8

سکگيز

O, U

Doqquz

9

دوققوز

O

On

10

اون

بو جدول ده صاييتلارين سيراسينا گؤره حاضيرلانيب:

(اين جدول هم با ترتیب حروف صدادار درست شده است(:

6

Altı

A a

7

Yeddi

E e

8

Səkkiz

Ə ə

6

Altı

I ı

1, 2, 7, 8

Bir, İki, Yeddi, Səkkiz

İ i

9, 10

Doqquz, On

O o

4

Dört

Ö ö

9

Doqquz

U u

3

Üç

Ü ü

 

 

فهرست لغات ترکی (ه , ی)

هاچان : چه وقت

هارا : کجا 

هئیکل : مجسمه

هئیکل تراش : مجسمه ساز

هولی:هلو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یئر : جا

یاز : بنویس

یاش : مرطوب

یئمک : خوراکی

یاتاق تونیکه:شورتِ اسلیپ

یاغیش پنجه یی:کاپشن بارانی

یون:پشم

یاردیم کیتابی:کتاب راهنما

یازینچی:نویسنده

یاماج : پرتگاه ، کوهپایه

یئکن : باد بان

یاییلیم : شلیک

یالتاق : چاپلوس

یارارلی : مفيد

یاراماق : مفید واقع شدن

یاراماز،ياراسيز : بی فایده،به درد نخور

یاساقلا نماق : ممنوع شدن

یاساق : ممنوع

یاییلماق : پخش شدن،انتشار يافتن

یاناق : گونه (صورت)

یاریش : مسابقه

یاتاق : رختخواب

یالتاقلیق : تملق و چاپلوسی،پرحرفی

ییه : صاحب،مالک 

یایماق : پهن کردن،گستردن(مانند خمیر)

یای : تابستان

ياناشي (بير يئرده) : در يك جا

یارا لئنتی:باند زخم

یئر کؤکو:هویج

یومورتا:تخم مرغ

یودلو دوز:نمک یددار

فهرست لغات ترکی (ل , م  ,ن , و)

لیفچیک:سینه بند
لابروتوریا:آزمایشگاه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
معارف : فرهنگ
مقوله (مطالب-بحث لر) : مطالب، بحث ها
ماترك : ميراث
مئشین: چرمی
ماراق : علاقه،دغدغه
ماراقلاری : جالب و جذاب
ماغار: محل برگذاری مراسمات جشن وعزا
ماز:پماد
مرجی:عدس
ماندالین: نارنگی
ماش: لوبیای چشم بلبلی
_______________________________
نشریاتچی:ناشر
نارگیل:نارگیل
نار:انار
_____________________________
وارلیق : دارایی
وُورغون : عاشق
وطنداش : هموطن
والبیول : والیبال

فهرست لغات ترکی (ک , گ)

کئچی : بز

کسیک : بریده

کؤرپو : پل

کیشی : مرد

کیچیک:کوچک

کاستیوم: اِوِر کت

کاتان:کتان

کؤبه:فاق

کیر پی : جوجه تیغی

کوتله : توده،خلق،مردم

کیملیک : هویت

کاپا : مغز،سر( برای انسان)

کادَ ر : سرنوشت

کییسی : ساحل

کیلیم : گلیم

کینو زالی : سالن سینما

کینو اولدوزو : ستاره فیلم

کولتور : فرهنگ

کیمسه : هیچ کس

كرالانميشيك (ائوتوتماق) : مستاجر شدن،خانه گرفتن

که وار:تره

که لیک اوتو:کاکوتی

کارتوف:سیب زمینی

کدو:کدو

کلم:کلم

که لفس:کرفس

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گلین : عروس

گیریش : مقدمه

گؤز : چشم

گون : روز

گیرده یاخا: یقه گرد

گئن تومان:دامن گشاد

گؤدک:کوتاه

کؤینک:پیراهن

گئجه گئیمی: لباس شب

گرکمک : ایجاب کردن

گنج : جوان

گورکملی : خوش سيما،برجسته

گئدرلی : پر رهرو

گوستریجی : نشانه

گیریش قاپی : درب ورودی

گولش : کشتی

گیمناستیکا : ژیمناستیک

گونده لیک : روزانه،روزنامه

گزينتي(سياحت، دولانماق) : گردش كردن،سياحت كردن 

گؤبه لک:قارچ

گیلاس:گیلاس

گیلانار:آلبالو

گؤی لوبیه:لوبیا سبز

گؤی نخود:نخود سبز

فهرست لغات ترکی (ع , ف ,ق)

علف یاغی : روغن نباتی

عمومی حصه:بخش عمومی

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فَره :مرغ جوان

فصیل : فصل

فلک : روزگار

فوتبول : فوتبال

فسله : نوعی شیرینی،نان روغنی

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قالوش : نوعی کفش

قاشیق : قاشق

قوجاق : آغوش

قابان : گراز

قویون : گوسفند

قورو: خشک

قوهوم : فامیل

قادین : زن

قیز: دختر

قیسا دابان:پاشنه کوتاه

قیچلی تونیکه:شورتِ پادار

قیسا شالوار:شلوارک

قاییش:کمربند

قالستوک:کراوات

قویون باببژنیکی:کیف بغل

فونکسیونئل:کاربردی

قارینجا : مورچه

قارشی : مقابل

قارشیلاماق : استقبال کردن

قازئت : مجله

قوُل : برده ، اسیر

قوشالاشماق : جفت شدن

قوشا : جفت،زوج

قابغی : دغدغه،علاقه

قیدا : غذا

قارانداش : مداد

قاچیش : دو میدانی

قابیق : جلد

قارشی : مقابل

قاریشلاشماق : روبه رو شدن

قوللانماق : استفاده کردن

قات (مرتبه) : مرتبه،درجه،اندازه

قاچار: دونده

قییماق: از دل آمدن، مضایقه نکردن

قوبولار(باتلاقلار):  باتلاق ها،پستي ها

قاپسانماق(اؤزونه يئر آچماق) : براي خودجاكردن (دربرخي جاها: پررويي)

 قوتسال : مقدس

 قان:خون

 قلب حصه سی:بخش قلب

قاینار حب:قرص جوشان

 قارپیز:هندوانه

قو وون: خربزه

 قیرمیزی لوبیا:لوبیا چیتی

قوز:گردو (گیردکان هم معنای گردو را دارد.) 

قارغی دالی:ذرت

قورا:غوره

فهرست لغات ترکی (س, ش, ص,ض)

سَس : صدا

سوموک : استخوان

ساپ : نخ

سامان : کاه

سایلار : اعداد

ساخسی : سفال

ساحت : زمینه

سوروملو : مسئول 

سیناماق : امتحان کردن

سؤزجوک : کلمه

ساوورقان : ولخرج

سورنگلی رسیم : نقاشی آبرنگ

ساق : راست

سول : چپ

سیرا : ردیف

سؤیکنمک : تکیه دادن

سانکی : گویا

سانماق : گمان کردن

ساختا : ساختگی،قلابی

سئونیج : شادی

سیمگه : سنبل،نماد

سونا: قو

سورور: گله

سیخناشماق : متراکم شدن، جمع شدن

سينه گرميش(سينه سپر قابارميش) : سينه سپر شدن 

سوي : تبار

سيرا : صف- رديف

ساختاكارليق : تقلب

سيناق : امتحان

ساریماق:پانسمان

سونوگرافیا:سونوگرافی

ساکتلشدیریجی:آرام بخش

سیمله مه درمانی:داروی ضد عفونی 

ساریمساق:سیر

ساری کؤک:زرد چوبه

سوغان:پیاز

ساققیز:آدامس

سوت:شیر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شالوار:پیژامه

شکیللی:مصور

شانلی : مشهور 

شویود:شِوید

شاهی:شاهی

شامبلله:شمبلیله

شیرین لومو:لیمو ترش

شافتالی:شفتالو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 صابین : صابون

 صنعت:هنر

صحیه لئنتی:نوار بهداشتی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ضیالی : روشنفکر

ضال : خوار

فهرست لغات ترکی (د , ر , ز)

د لیک : سوراخ

دورنا : درنا

دیل : زبان

دار تومان:دامن چین دار

دیکدابان:پاشنه بلند

دؤز کؤنیک:پیراهن راسته

درسلیک:کتاب درسی

 دوستاغ : زندان

دان یئلی : نسیم ِ صبحگاهی

 دویغو : احساس

دایاق : پشتیان، تکیه گاه

 داش : پسوند با هم بودن

دربه چه : دریچه

 دونوش نقطه سي : نقطه عطف

دَ یَرلی : با ارزش

دَ یَر : ارزش،اهمییت

دینجلیک : آرامش

دویغو : احساس

دنیز : دریا، اقيانوس

دیزاین : طراحی

دولوسچولوق : سفالگری

دؤیوش ایدمانلاری : ورزش های رزمی

درگی : نشریه

 دؤنه : دفعه

دویماق : احساس کردن

دویغو: احساس

دوستاقلاماق : زندانی کردن

دؤزولمز: تحمل ناپذیر

دؤیونتو : تپش قلب

 دوغوران (يارادان) : خلق كننده

 ديره نيش : مقاومت

داملا:قطره

دیش شوتکاسی:مسواک

دیش یومامازی:خمیر دندان

 دویو:برنج

دوز:نمک

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رسام : نقاش

رسم کاغذی : بوم نقاشی

رازمئر:اندازه

رسمی گئییم:لباس رسمی

رئژیسیور : کارگردان

 رغمأ : علی رغم

رومانسلي (رومانس اسلوبو) : اوسلوب رومان ،روش رمانويسي

 رادیولوگیا:رادیولوژی

ریواس:ریواس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمستان : قیش

 زنگین : غنی،ثروتمند

 ...زوروندایدی : مجبور به...بود

فهرست لغات ترکی (ج ,چ ,ح ,خ)

جووت : جفت

جیلیقا:جلیقه

جمهور باشقانی : رئيس جمهور

جانلی : زنده

جیهاز : دستگاه

جایار : جدا شدن

جالاييرديلار (ياييرديرلار) : پخش كردن

جبيشدان (جيبدن) : جيب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چوخ : زیاد

چییمه تونیکه سی:مایو

چتیر:چتر

چاناق : کاسه

چیر مالاق : بالا کشیدن

چیخیش قاپی : درب خروجی

چیچک سالما : گلدوزی

چکی قالدیرما : وزنه برداری

چکینمک : خودداری کردن

چاشماق : اشتباه کردن

چاشقینلیق : سردرگمی

چاغ : زمان

چوغون : مه وطوفان

چكورا : نوعي ساز،ازآلات موسيقي

چئوريك : زرنگ- زبردست

چيتمه : تلنگر

چادیرا:چادر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حکایت:داستان

حاکیم : داور

حاشا (اينكار) : انكار كردن،نهي كردن

حب:قرص

چیه لک:توت فرنگی

چوغوندور:چغندر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خزلی پالتو:پالتوی خز دار 

خسته : بیمار

خسته لیک : بیماری

خالچا تابلوسو : تابلوی فرش

خالچا توخوجو : فرشباف 

خییار:خیار

خورما:خرما

فهرست لغات ترکی (پ,ت)

پامبیق پالتار:لباس نخی و پنبه ای

پئنجک:کت

پول بابیژنیکی:کیف پول

پیسخولوژی:روانشناسی

پئشه (حرفه) : حرفه،كاري كه كسي درآن ماهرباشد.

پداقوق( مربي- اويرديجي) : مربي

پاپاق : کلاه

پیچاق : چاقو

پیله کلی:پیله دار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تاوا : ماهی تابه

تظاهور : نمود

تمیز له ییجی توزو : پودر لباس شویی

تونیکه:تی شرت و شورت

تومان:دامن و شلوار زیر

تالان : ویران

تالاماق : ويران كردن،غارت كردن

تورن : مراسم

تهلوکه : خطر

توخوجو : فرشباف

توتوشدورماق : گرم گرفتن

تمثیل ائتمک : تداعی کردن

تؤره( یاسا) : قانون

تهلوکه لی : خطرناک

ترلان : پرنده شکاری، باز

تَکه : بز نر، پیشاهنگ گله

توققوشما : منازعه

 توراج : نام پرنده ای است(قرقاول)