شاعران پارسی زیادی از شب یلدا در اشعارشون استفاده کردند که چند نمونه آن را می تونید در زیر بخونید


... به درد پرد گیانی که دست حادثه‌شان
کشد ز هودج عصمت برون به ظلم و جفا

به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشور
که روی خواب نبینند در شب یلدا

به غازیان مجاهد که در تکاور شوق
کنند جان خود از بهر نصرت تو فدا ...


محتشم

... خارا چو مار برکشم و پس به یک عصا
ده چشمه چون کلیم ز خارا برآورم

در زرد و سرخ شام و شفق بوده‌ام کنون
تن را به عودی شب یلدا برآورم

چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیست
تا آفتابی از دل دروا برآورم ...

خاقانی

... معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردم
خرسند مشو همچو خر از قول به آوا

قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا

قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما ...


ناصر خسرو

... ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور

با زلف تو قصه‌ایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور ...

عبید

... همچو سکندر مجوی آب خضر در سواد
عارف دل زنده را آن ز سویدا طلب

رتبه‌ی عرفان شود شام فنا روشنت
قیمت انوار شمع در شب یلدا طلب

شانه به درد آورد تارک شاهدوشان
طاقت زخم اره از زکریا طلب ...

وحشی

هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود

باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود

بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود ...

سعدی

... چون لاله دل از مهرتوان سوختن اما
اسرار دل سوخته پیدا نتوان کرد

تا در سر زلفش نکنی جان گرامی
پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد

آنها که ندانند ترنج از کف خونین
دانند که انکار زلیخا نتوان کرد ...

خواجو

... و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم ...

سعدی

... مشک براطراف مه آورده‌ای
توبه به زیر گنه آورده‌ای

بر رخ تو که آفت جان منست
از شب یلدا سپه آورده‌ای

رسم تو آزردن خسرو شده
باز چه رسم تبه آورده‌ای ...

دهلوی